آینده ما

این صفحه به بررسی راههای پیش روی ایران برای رشد و توسعه میپردازد

آینده ما

این صفحه به بررسی راههای پیش روی ایران برای رشد و توسعه میپردازد

آینده ما

همیشه برایم یک سوال وجود داشت که چرا فرایند توسعه و رفاه در ایران اینقدر کند و بی هدف طی می شود. این مسئله باعث شد تا رشته ام را به اقتصاد تغییر دهم و در کنار آن مطالبی از باقی شاخه های علوم انسانی و اجتماعی نیز مطالعه کنم. لُب مطلب، آنچه بدست آوردم این شعر حافظ بود که :
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
آنچه برای رفاه و توسعه بیشتر نیاز داریم درون دلها و مغزهای ما وجود دارد.
نمیدانم آنچه نوشته خواهد شد اثری هم خواهد داشت یا نه. اما در ریاضی یک تئوری داریم به اسم "اثر پروانه ای" که میگوید: بال زدن پروانه در یک قاره میتواند باعث بوجود آمدن یک گردباد در قاره ای دیگه بشود. امیدوارم این نوشته ها قادر باشد در آینده خودمان و فرزندانمان موثر واقع گردد.

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «توسعه» ثبت شده است

۱۵
آبان

تصویر کپی میباشد.

توسعه یعنی آزادی. توسعه یعنی حذف تمامی محدودیت ها و محرومیت های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی که مانع ظهور و بروز استعدادها می شوند.


آمارتیا سن (برنده جایزه نوبل اقتصاد در سال 1998)

۱۵
دی

تا اینجا صحبت هایی را که گفتیم، این بود که مبنای توسعه هر جامعه مردم آن کشور هستند و دولت ها در حاشیه قرار میگیرند. این مسئله مثالهای نقضی را به چشم می آورد: مثلا کره شمالی و کره جنوبی و یا آلمان شرقی و آلمان غربی. کشورهایی با فرهنگ و تاریخ یکسان که سرنوشت های بشدت متفاوت و متضادی را تجربه کرده اند. و این شک را به ذهن متبادر می نماید که ظاهرا حکومت و سیاست های آن اثر بیشتری بر توسعه کشورها دارد تا فرهنگ مردم آن. اگر مردم بنیان توسعه باشند پس چرا این سرنوشتهای متفاوت و متضاد بوجود آمده اند؟

انسان و نوع بشر از لحاظ تفکری و درکی یک موجود استاتیک و ثابت در طول زمان نمی باشد. ما با توجه به تجربیات مختلفی که داریم و برداشتمان از محیط خود و تحلیل آنها تفکراتمان عوض می شود. این تغییر ممکن است در جهت درست و مثبت و یا نادرست و منفی باشد. بشر ممکن است اشتباه کند و این بسیار طبیعی است. واضح است که افراد بشر هر یک تفکرات، جهانبینی ها و رفتارهای خاص خود را دارند. هر یک از ما به نوعی در دنیا یگانه و خاص هستیم و هیچ دو نفری نیستند که کاملا شبیه هم بیاندیشند و تحلیل نمایند. اولویتها و ارزشهای ذهنی هر یک از ما، هم منحصر به فرد بوده و هم در طول زمان هر چند اندک تغییر می نماید. منتهی در یک جامعه بطور متوسط افراد ممکن است بطور گروهی نقاط مشترکی را با هم پیدا کرده و دور هم جمع شوند. گاهی تفاوت گروه ها و نوع تحلیل و برداشت آنها و اولویت های ذهنیشان طوری است که می توانند زندگی در کنار هم را تاب بیاورند، و گاهی نیز این انشقاق فکری و تضادهای جهانبینی طوری می شود که نمی توانند کنار هم زندگی نمایند. یا باید یک گروه، دیگری را از بین ببرد و یا اینکه کلا از هم جدا شوند.


عکس کپی می باشد.


بعنوان مثال در حرکت از یک شرایط زندگی سنتی به یک شرایط زندگی صنعتی و مدرن قطعا خیلی از ارزش ها، اولویتها و روشهای تفکر و رفتاری و گفتاری می بایست عوض گردند. خیلی از نهادهای اجتماعی و جایگاهشان تغییر میکند و افراد میبایست خودشان را با شرایط جدید وفق دهند. در این میان ممکن است گروهی به شرایط اولیه به حدی عادت کنند که این تغییرات اجتماعی را نابودکننده تمامی هویت وجایگاه روحی و روانی خود انگاشته با تمام وجود تا سر حد مرگ با این تغییرات مبارزه کنند. و گروهی دیگر نیز به راحتی این تغییرات را بپذیرند. در صورتی که این اختلاف و تفاوت برای دو گروه غیر قابل تحمل شود و نتوانند با هم کنار بیایند، قطعا کار به مبارزه و درگیری و زد و خورد کشیده خواهد شد. یا یک گروه به کلی حذف و نابود می گردد، یا از هم جدا می شوند. 

گاهی نیز ممکن است این دو یا چند گروه تغییر از روش زندگی سنتی خود را پذیرفته باشند، اما اینکه به چه جهتی بایست بروند با هم به توافق نرسیده و تا سر حد حذف و یا جدایی با هم مبارزه کنند. نمونه های موجود در دنیا جنگ داخلی شمال و جنوب در امریکا و شکست جنوب از شمالیها و حذف آنها، جدا شدن کره شمالی و جنوبی و همچنین آلمان غربی و شرقی و پیوستن هر یک به یک بلوک ایدئولوژیک و جهانبینی دنیا  از این جمله می باشند.  واضح است که بعد از جدایی سرنوشت هر یک از کشورها مبتنی بر درستی و یا نادرستی نسبی جهانبینی ای که داشته اند تعیین شده و نسبت به هم فرق خواهد کرد.

لذا این استدلال که مثلا کره صرفا بخاطر رقابت های سیاسی و بین المللی بین امریکا و شوروی و بدون در نظر گرفتن جایگاه مردم کره و پذیرش آنها از هر یک از ایدئولوژیها، از هم جدا شده و مثلا امریکا به دولت کره جنوبی اجازه داده است که توسعه یافته و پیشرفته گردند بشدت نادرست و سهو انگارانه می باشد (دقت کنید که توسعه یک مسئله انسانی است و در این صورت حتی اگر امریکا میخواست، شاید در کره جنوبی رشد اقتصادی اتفاق می افتاد  اما توسعه ای در آن مشاهده نمی شد و چیزی مشابه مصر، عربستان و یا پاکستان را در آن شاهد بودیم که پایداری در آن وجود نداشت). این تحلیل به این سوال که چرا این اجازه مثلا به دولت پینوشه در شیلی و دیگر کشورهای امریکای جنوبی و افریقایی تحت سلطه خود داده نشده است و اینکه چرا ژاپن که شکست خورده جنگی در جنگ جهانی دوم بوده می بایست اجازه پیدا کند که چنان پیشرفتی بکند، نمی تواند پاسخ دهد.  این گونه تحلیل ها بیشتر بعلت اشتباه ناشی از تداخل و اشتباه تعریفها از رشد اقتصادی و توسعه می باشد.

۰۸
دی

اما سوال باقی مانده آن است که در برابر ایراداتی که به سیستم فعلی آموزش و پرورش وارد است، چه پیشنهاد جایگزینی وجود دارد؟ پر واضح است که پاسخ وابسته به این خواهد بود که چه هدفی مد نظر ما خواهد بود. پس نیاز است به یک تصویر شفاف تر از انسانی که در یک جامعه توسعه یافته زندگی میکند برسیم. فرض را بر این  می گذاریم که این شخص باید کسی باشد که خصوصیات اخلاقی و رفتاری مشخصی داشته باشد (صداقت و درستکاری، تعهد و مسئولیت پذیری، قانون مندی، نظم، احترام به جان و شخصیت خود و دیگران، ارزشمند بودن وقت و زمان، ارزشمند بودن کار، اعتماد بنفس ، مناعت طبع و ...). دیگر آنکه بتواند از نظر مالی و کاری، روی پای خود ایستاده، یک شغل برای خود ایجاد کرده و آنرا گسترش داده و آنقدر قوی شود که دست دیگران را نیز بگیرد، استعدادهایش را بشناسد و شکوفا کند، توانایی رفع مشکلات در زندگی خود و کمک به دیگران را داشته باشد، روابط اجتماعی را بلد بوده و بتواند با دیگران ارتباط برقرار کند، سالم و سلامت باشد و از زندگی لذت ببرد، و بعنوان مزاحم در یک جامعه نبوده بلکه کمک به رشد و تکامل و پیشرفت جامعه نماید. از طرف دیگر بایست در نظر بگیریم که افراد فارغ التحصیل شده در مقطع دیپلم، قصد ادامه تحصیل نداشته و میخواهند یک کار و شغل برای خود دست و پا کرده و وارد جامعه شوند (قطعا راه برای ورود افراد به آموزش عالی باز بوده و بعنوان یکی از راههای کسب مهارت در نظر گرفته میشود). در نتیجه علاوه بر آموزش الفبا و خواندن و نوشتن و حساب و ریاضی اولیه، تواناییهای زیر حتما بایست تا قبل از دیپلم آموزش داده شود. 


اولین توانایی توسعه خصوصیات رفتاری و اخلاقی است که در بالا شرحی از آنها لیست شد. دومین توانایی که هر فرد نیاز است آنرا یاد بگیرد، فن بیان و توانایی ارتباط با جامعه است که در مدارس اصلا به آن توجه نمی شود. آموزش این توانایی علاوه بر رشد مدنی یک جامعه اعتماد بنفس دانش آموزان را نیز افزایش می دهد. توانایی بعدی آیین نگارش است که بُعد دیگری در ارتباط با مراودات اجتماعی می باشد. بجای اتلاف وقت دانش آموزان با موضوع نگارش انشای علم بهتر است یا ثروت، به دانش آموزان یاد داده شود که چگونه یک متن اداری، حقوقی، قانونی، تجاری، گزارش کار، مقاله علمی و یا یک نامه دوستانه می توان نوشت.

در ورزش بجای دادن توپ و بازی بی هدف فوتبال در حیاط، علاوه بر اجرای نرمشهای اصلاحی که به رشد و سلامت جسمی کودکان کمک میکند، آموزش تئوری آنها از انواع ورزشهایی که در دنیا وجود دارد و آشنایی آنها با قوانین آن می باشد. چه بسا که هر یک از کودکان در ورزشی استعداد داشته باشند که بدون آگاهی از وجود آنها هیچگاه این استعداد کشف نگردد. از طرف دیگر بخشی از لذت زندگی در دیدن و مشاهده مسابقات است و دانستن قوانین آن، لذت آنرا دو چندان می کند. 


تصویر کپی می باشد.

در ریاضی بیشتر بر روی روشهای استدلال و منطق، خلاقیت و توانایی در حل مشکلات سرفصلها نگاشته شود.

در علوم بجای حفظ کردن قوانین کشف شده در هر یک از پدیده ها، بر روی روشهای کشف حقایق و قوانین با مشاهده پدیده ها و استفاده از آنها در رفع مشکلات آموزش ها صورت گیرد. حتما در همه مقاطع، حقوق حداقل در سطح حقوق مدنی و تجاری، و مقداری در ارتباط با حقوق بین الملل آموزش داده شود. در ذیل این مباحث روشها نگارش قراردادهای تجاری نیز حتما در نظر گرفته شود. حسابداری و مقدمه ای در باب مدیریت مالی آنچیزیست که همه افراد بایست بلد باشند. خیلی از مشکلات اقتصادی موجود در جامعه نه بخاطر وجود رکود در اقتصاد کلان بلکه بخاطر عدم توانایی مدیریت مالی افراد در زندگی خودشان می باشد. یکی از مواردی که همگی می بایست آنرا بدانند فنون مذاکره و چانه زنی در تجارت است. از دیگر مهارتهای مورد نیاز کارآفرینی و تجارت آداب معاشرت تجاری و یا توانایی های رفتاریست که بعنوان ( business etiquette)  آموزش داده می شود. 

در باب آموزش خودشناسی و داشتن دید درست انسانی و اجتماعی مقدمه ای بر فلسفه، اقتصاد، جامعه شناسی، تاریخ ایران و جهان، تاریخ ادیان و علوم سیاسی آموزش داده شود. در هنر نیز همچون ورزش اصل بر یافتن استعداد فرد و همچنین درک و لذت هنگام برخورد با آثار هنری گوناگون می باشد، لذا آموزش تئوری هنرها و سبک های مختلف در هر یک از آنها و آموزش مقدماتی عملی آنها بسیار با اهمیت می باشد. بدین معنی که مثلا ممکن است کسی استعدادی در موسیقی سنتی نداشته باشد، ولی حداقل دستگاههای هفتگانه موسیقی را هم از لحاظ تئوری و هم هنگام گوش دادن به یک قطعه موسیقی شناخته و کار خوب را از بد تشخیص بدهد. در آموزش زبانها خارجه (انگلیسی، عربی و ... )بجای تمرکز بر درک مطالب نگاشته شده، بایست بر روی افزایش توانایی ارتباطی از طریق گفتگو یعنی صحبت کردن و گوش دادن کار کرد. یعنی اگر یک فرد ایرانی در یک کشور عربی یا انگلیسی زبان بعنوان مثال رها گردد، آیا قادر به گفتگو با شهروندان آنجا خواهد بود یا نه.


مورد دیگری که بایست حتما در سیستم آموزشی ما تغییر کرده و مورد بازنگری قرار گیرد، روشهای تدریس می باشد. کسی در آن شک ندارد که هیچ کس با حفظ کردن جمله "پارک دوبل وسط خیابان غیر قانونی بوده و تجاوز به حقوق دیگران  می باشد"، و نمره 20 گرفتن از آن ملتزم به رعایت آن در جامعه نمی شود. پس بایست بدنبال روشهای تدریسی دیگری رفت که این مورد حقوقی بعنوان یک بینش در شخصیت هر فرد نهادینه کرده بطوریکه آنرا در زندگی خود بکار گیرد.

۰۴
بهمن

این قسمت رو میخواستم در انتهای بخش قبلی شرح بدم اما بخاطر اهمیت موضوع یک قسمت جداگانه بهش اختصاص دادم. 

موضوع اینه که دو استراتژی مختلف در تولید و تکنولوژی یک کشور (و یا شرکت) میتونه وجود داشته باشه؛ یک کشور(شرکت) میتونه تولید کننده صرف باشه و یا توسعه دهنده تکنولوژی. اما این به چه معنیه؟ حالا بیشتر توضیح میدم.

شما بعنوان نمونه، شرکتی رو میبینین به عنوان تویوتا در ژاپن که اتومبیل تولید میکنه. موضوع اینه که تویوتا فقط تولید کننده اتومبیل نیست، بلکه توسعه دهنده تکنولوژی اتومبیل در دنیاست. یعنی اونچه که بعنوان اتومبیل و تولید اون در این شرکت میبینیم کوچکترین فعالیت اون به حساب میاد. فعالیت خیلی بزرگی اون پشت ادامه داره هم در زمینه توسعه خود محصول (مثلا پژوهش بر روی انواع شاسیها، سیستم تعلیق، ترمز و سیستمهای ایمنی و ...) و هم در زمینه روشها و تکنولوژی های تولید اتومبیل. این که خود اتومبیل چگونه ، با چه روشها و دستگاههایی ساخته و مونتاژ بشن تا به کیفیتی بالاتر در هزینه های پایینتر برسن. این مسئله باعث میشه تا شرکت تویوتا و کشور ژاپن در زمینه اتومبیل در دنیا پیشرو باشه. 

در برابر این روش، شما میتونین فقط تولید کننده اتومبیل باشید. بعنوان نمونه شرکت ایران خودرو. میره با پژوی فرانسه ( و یا هر شرکت خارجی دیگه ای) قرار داد مونتاژ اتومبیل میبنده (نه تلاشی در طراحی محصول که خودرو باشه انجام میده و نه بر روی تکنولوژی تولیدش پژوهش میکنه). محصولاتی از قبل طراحی شده، برای فروش در یک محدوده جغرافیایی و فرهنگی معلوم، با هزینه ها و قیمت مشخص، و حتی نحوه خدمات پس از فروش معین تعیین گشته و لیسانس تکنولوژی و نحوه تولیدش خریداری میشه. کارخونه تولید قطعات، مونتاژ و استانداردهای اون کاملا از قبل طراحی، وارد، خریداری و نصب میشه و شرکت ایران خودرو فقط به تولید اتومبیل ادامه میده. 

تفاوت این دو روش در چیه؟ در روش اول (توسعه دهندگی تکنولوژی) شما میتونین به مرزهای علم و تکنولوژی در دنیا برسین، جایی که هیچکس در دنیا قدم به اون نگذاشته و شما اولین نفری خواهید بود که اینکار رو انجام میده. اینه که شما میتونین اولین باشید و یک کشور توسعه یافته و پیشرو به حساب بیاید. دیگه اینکه دائم میتونید رو افزایش کیفیت و کاهش هزینه ها ی تولید محصولتون کار کنید، به حدی که رقیبی در دنیا براش وجود نداشته باشه. در نتیجه میتونین بازارهای دنیا رو در اختیار بگیرین و سود و منافع بیشتری ببرین. بعد اینکه مثلا شما میخواین یک کالا برای کشور چین طراحی و تولید کنید. در نتیجه اول بایست روش زندگی اونها، خصوصیات فرهنگی، جغرافیایی ، تاریخی و فیزیولوژیکی اونها رو بدونین تا محصولتون بتونه در اونجا خریدار پیدا کنه و فروش بره در غیر اینصورت شکست خواهید خورد. در نتیجه شما به متخصص زبان چینی، جامعه شناس و مردم شناس متخصص در چین، جغرافی دان و تاریخ دان متخصص در چین، متخصص بازاریابی و حقوق و قراردادها متبحر و آشنا به سیستمهای کشور چین، متخصص تحلیلهای آماری و ... خواهید داشت تا بتونه به شما در اینکار کمک کنه. در مرحله بعد طراحها و مهندسین شما بر اساس داده ها و اطلاعات جمع آوری شده در مرحله قبل محصول رو طراحی کرده که بعد از تولید به کشور چین صادر خواهد شد. در نتیجه اونوقت خیلی از رشته های تحصیلی که ظاهرا بی دلیل و بیهوده وجود داشته و کاری برای اونها وجود ندارد و معلوم نیست برای چه منظوری در دانشگاهها ایجاد شده اند مانند زبانهای مختلف، جامعه شناسی، جغرافی، تاریخ، آمار و ... معنی پیدا میکنه. 


تصویر کپی می باشد.

اما در یک کشور (شرکت) تولید کننده که همه چی از قبل در اون طراحی شده، دیگر نیازی به متخصص خاصی نیست. در واقع مهندس ( که در ریشه لغوی به معنی طراح می باشد) اینجا فقط ناظر بر تولید بوده، کارگران رو کنترل کرده ، و گزارش کار و تولید را ارائه می دهد. در بهترین حالت مهندس سر کارگر و یا مدیر بخش خواهد بود و نیازی به تخصص او که طراحی میباشد نیست. لذا اکثریت رشته های تحصیلی با این روش و سیستم بی فایده، لوکس و فانتزی بوده و کاری برای فارغ التحصیلان اونها وجود نخواهد داشت.

دیگر اینکه در بهترین حالت کشور(شرکت) تولید کننده باید صبر کند تا تکنولوژی یا محصولی  در جایی از دنیا بوجود بیاد تا اونها اونو خریداری کرده و به کشور بیارن. در نتیجه همواره یک کشور (شرکت) پسرو و مقلد باقی خواهد ماند و هیچوقت توسعه یافته و پیشرو نخواهند بود و گوی رقابت را نخواهند توانست از کشورهای دیگر بربایند. 

بعلت تقلید و خرید تکنولوژی از کشورهای دیگر ( که بعلت هزینه های بالا و یا رقابتها تجاری و سیاسی معمولا نه از آخرین محصولات که از تکنولوژی های از رده خارج شده و دستگاههای مستهلک خریداری میشود) هیچگاه توان رقابت از لحاظ کیفی و هزینه ای در سطح بین المللی و حتی داخلی وجود نخواهد داشت.

و حاصل کلام اینکه کشور (شرکتی) که فقط تولید کننده هست همواره مقلد، پسرو، ضعیف ، عقب مانده و توسعه نیافته باقی خواهد ماند.


یکی از بزرگترین دیوارهای کج توسعه در کشور این بود که بجای استراتژی توسعه دهندگی تکنولوژی، تولید کنندگی رو انتخاب کردیم. به همین دلیل بالای 150 سال داریم میدوییم، تلاش میکنیم، هزینه میکنیم، برنامه ریزی میکنیم ولی هنوز درحال توسعه هستیم و نتونستیم به کلوپ کشورهای توسعه یافته وارد بشیم. اما چرا؟

بنظر من این مسئله از دو جهت بوجود اومد؛ اول همون تعریف نادرست از توسعه. بجای اینکه توسعه یک مسئله انسانی درک بشه، بصورت فیزیکی و ابزاری بهش نگاه شد. به دلایل مختلفی که شاید بعدها توضیح بدم اینطور تصور شد که انسان ایرانی هیچ فرق با انسان مثلا آلمانی یا ژاپنی نداره (تازه هوش بالاتری هم داره و برتره) و تنها تفاوت ما اینه که ژاپنیه تویوتا داره و آلمانیه بنز. پس ما اگه کارخونه تولید اتومبیل وارد و اتومبیل تولید کنیم ، این فاصله تکنولوژیک پر شده ما هم مثل اونها پیشرفته و توسعه یافته میشیم. موضوع اینه که بالای 100 ساله داریم اینکار رو میکنیم و هنوز به جایی نرسیدیم.

بالای 100 ساله داریم نفت تولید میکنیم ولی هنوز بایست منتظر باشیم چین و هند و ... بیان برامون چاه نفت پیدا کنن، پالایشگاه برامون بسازن و نصب کنن، مجتمع پتروشیمی برامون بیارن و نصب کنن و ... و اگه یک روزی کشور خارجی ای وجود نداشت خودمون هیچ کاری نمیکنیم و قدمی جلوتر نمیگذاریم. چرا؟ چون ما فقط تولید کننده نفتیم و نه توسعه دهنده تکنولوژی نفت.

علت دوم اینه که ما در یک دور بسته اقتصادی افتادیم که بهش میگم گرداب صادرات نفت. به این معنی که دور اقتصادی ما به این صورت شکل گرفته که نفت را تولید و صادر میکنیم. بعد با دلارهای اون کارخونه و تکنولوژی خریده و وارد میکنیم (البته در بهترین حالت، والا خیلی از کالاهای مصرفی هم به همین شکل با دلارهای نفتی وارد میشوند). دوباره نفت صادر میکنیم و با درآمد اون دوباره تکنولوژی جدیدتر دیگری وارد میکنیم و به همین شکل تا آخر. برای همین اگه نتونیم نفتی صادر کنیم و یا تکنولوژی ای در هیچ جای دنیا ایجاد نشه و یا به ما فروخته نشه، ظاهرا تا ابد در همین شرایط و موقعیتی که هستیم ثابت خواهیم ماند و قدمی پیش نخواهیم رفت.

۰۲
بهمن

من در توسعه و پیشرفت یک کشور بشدت به مسئله روند طبیعی در تکامل همانند اونچه در زیست شناسی داریم معتقدم. در واقع روند تکامل یک جامعه بایست تدریجی و متناسب با شرایط و مشکلات اتفاق بیوفته تا پایدار و ماندگار بشه والا هر روند زوری، غیر طبیعی، مصنوعی و دستوری مانند کشیدن یک فنر فقط جامعه رو دچار پتانسیل و نیروی ذخیره شده برای برگشت به حالت قبلی، عدم پذیرش، تنشهای داخلی، عوارض جانبی متعدد، ناهمگونی و بینظمی های عجیب و غریب میکنه. این مسئله طبیعی بودن هر چیزی مثل دَم کشیدن برنجه که یک آشپز بایست برای تهیه پلو، به برنج زمان بده تا دم بکشه. هر گونه عجله و زور و اجبار از طرف آشپز نمیتونه روند دم کشیدن رو تسریع کنه و فقط کار رو خراب میکنه. این مسئله تو اروپا بالای 400 سال طول کشید تا تغییرات فرهنگی و اجتماعی لازم برای توسعه یافته شدن اتفاق بیوفته. و دیگه اینکه در اون برهه از زمان چون از یک طرف فاصله تکنولوژیک و اجتماعی خیلی زیادی بین شرق و غرب نبود (واینکه شرق در حال نزول بود) و از طرف دیگه سرعت انتقال اطلاعات و ارتباطات کم بود، اونها الزام و الگوی خیلی واضح و روشن خارجی برای قیاس و تقلید نداشتند لذا تموم جنبه های توسعه یافتگی رو متناسب با جامعه و فرهنگ خودشون و برای حل مشکلات موجود خود درست کردند و بوجود آوردند. اما در ایران این اتفاق نیوفتاد و روند توسعه مسیر دیگه ای رو پیمود.


همونطور که تو مطلب قبلی هم کمی توضیح دادم، از اونجاییکه متخصصین روشنفکر در اونموقع در کشور کم بودند، تموم فارغ التحصیلان خارجی در اونزمان بسرعت جذب نهادهای دولتی میشدند، و همونها بودند که نیاز به توسعه و تغییر رو حس میکردند درصورتی که ضرورت این مسئله از طرف کف جامعه درک نمیشد. در نتیجه روشنفکران و مقامات دولتی و سیاسی بصورت مصنوعی و اجباری و البته خیلی سریع میخواستند این فاصله رو پر کنند و ایران رو به یک کشور توسعه یافته تبدیل نمایند. بدین سان توسعه در ایران نه یک روند تدریجی تکاملی در بطن جامعه که بصورت یک حرکت اجباری دولتی پدید آمد (بخصوص از زمان رضا شاه به بعد این حالت بیشتر مشهود بود) که حتی گاهی بعلت نارضایتی های عمومی از خدمات دولتی، مورد مخالفت بدنه جامعه نیز قرار میگرفت. از طرف دیگه ایرانیها اما الگوهای واضح و روشنی برای توسعه یافتگی خود داشتند مانند سوییس، انگلیس، فرانسه یا آلمان که به فاصله چند قرن جلوتر از ما بودند و این سیاستمداران روشنفکر میخواستند این فاصله چند قرنی رو هر چی سریعتر طی کرده و پر نمایند. به همین دلیل توسعه در ایران بر مبنای یک انتخاب و حرکت تکاملی طبیعی برای حل مشکلات موجود بوجود نیامد، بلکه مانند یک موجود بی هویت که برای مشابه سازیهای خاصی، دستکاری ژنتیکی شده، ایجاد شد و دیگر هیچ همانندی ای نه به هویت قبلی خود داشت و نه شبیه آنچیزی شد که قرار بود بشود.


تصویر کپی می باشد.

دیوار کج دیگری که در این زمان شکل گرفت در همان تعریف توسعه بود. توسعه نه بعنوان یک بعد کیفی انسانی که بعنوان یک موجودیت فیزیکی و ابزاری تعریف شد. بجای شناخت صحیح و درست از آنچه در غرب اتفاق افتاد و درس گرفتن از آن برای حل مشکلات داخلی، این فکر و درک بوجود آمد که اگه جامعه در تموم ارکان خود از ظواهر غربی تقلید کنه و شبیه اونها بشه ما هم توسعه یافته میشیم. یعنی مثلا اگه خانه ها، اتومبیلها، لوازم خانه، پوشاک و ظاهر غربی داشته باشیم خیلی مدرن و پیشرفته خواهیم شد و بالطبع تقلید کورکورانه سرلوحه کارمون قرار گرفت. لذا  با تقلید و کپی برداری از سازمانها و نهادهای غربی، مدارس ، دانشگاهها و حتی رشته های تحصیلی، ساختمانها، راهها و جاده ها و حتی در آرایش و لباس و شکل ظاهری این انتظار بوجود آمد که ما هم پیشرفته و توسعه یافته خواهیم شد. و راهی را رفتیم (و هنوز میرویم) که پس از حدود 190 سال ما رو به مقصد نرساند (و نخواهد رساند). 

متاسفانه بعلت عدم مطالعه و درک صحیح فاکتورهای انسانی مهم در غرب از جمله نظم پذیری، قانونمندی، احساس مسئولیت، پشتکار و سخت کوشی، صداقت رفتاری و گفتاری حرفه ای، حسن نیت، یک رویی و ... هیچوقت مورد توجه قرار نگرفت.

و اما در همون تقلید ظاهری هم در بخش تولید و صنعت و تکنولوژی، یک دیوار کج خیلی بزرگ بنا نهاده شد که هنوز هم وجود داره و هنوز آجرهای جدید توسعه و تکنولوژی بر روی ساختار کج و غلط قبلی چیده میشه بدون اینکه به این اشتباه توجهی بشه که در پست بعدی بیشتر راجع بهش توضیح میدم.

۰۱
بهمن
نکته خیلی مهمی که در روند پیشرفت اروپا در پست قبلی دیدیم این بود که این پیشرفت و توسعه ابتدا در بدنه جامعه اتفاق افتاد، در جهانبینی و فلسفه ها ، روش های علمی و آموزشی، شیوه های تجارت و صنعت و بعنوان آخرین حلقه ساختار سیاسی اروپا طی اتفاق تاریخی و سمبلیک انقلاب فرانسه عوض شد. این تغییرات حدود 440 سال طول کشید.

درک این نکته خیلی اهمیت داره که فرهنگ مردم و افکار عمومی بر روی سیاست و سیاستمداران اثر میگذارد، سیاست نیز از طریق بودجه، قوانین، بخشنامه ها ، آموزش و تبلیغات بر روی مردم و افکار عمومی اثر میگذارد. یک دور علّی که میتونه خوب شونده یا بد شونده باشه. اما اگه این دور از جایی بخواد شروع به خوب شدن بکنه اول از مردمه نه از دولت و سیاستگذاران به چند دلیل. این که فکر کنیم و انتظار داشته باشیم این حلقه اول از طریق سیاستگذاران بخواد بهبود پیدا کنه اشتباه بسیار بزرگیه که بارها امتحان شده و شکست خورده و ناکاراییه خودش رو نشون داده.

اما به چه دلیل این حلقه نمیتونه اول از طرف سیاستگذاران درست بشه؟ به این دلیل که جامعه مثل یک اقیانوسه و سیاست و عاملان اون مانند کف روی اون هستند. اصل و بدنه جامعه هست و کفها روی اون سوارند، اما شما اولین چیزی که تو دریا میبینین همین کفها هستند. در حالیکه بسیار سطحی و معلول آب اقیانوس می باشند. یک سیاستمدار بنده قدرته و میخواد قدرت بدست بیاره در نتیجه روی موجهای احساسی و فکری که در جامعه هست سوار میشه و تندترین شعارها رو بر روی اونها میده تا بتونه پشتوانه برای خودش درست کنه. دقت کنید که یک سیاستمدار چه خوب و چه بد، بدون طرفدار و پشتوانه مردمی هیچ ارزش و قدرتی نداره. در نتیجه سیاستمداران همیشه روی شاخه های تیز موجهای موجود در جامعه نشسته و از اونها بهره برداری میکنند. حالا اگه یک جامعه ای توسعه یافته و متمدن باشه این موجها در جهت پیشرفت و توسعه و امنیت و رونق خواهد بود و اگه جامعه ای عقب مونده باشه، اون موجها در جهت نا امنی و درگیری و سو استفاده و تنش و افزایش نا اطمینانیها عمل خواهند کرد و پشتوانه مردمی خواهند داشت.

ستارخان و فرزندش در کنار یاران و دوستان. تصویر کپی می باشد.

دیگه اینکه سیاستمداران هر جامعه ای اعضا اون جامعه هستند، با همون فرهنگ و طرز فکر و روش زندگی. در نتیجه عکس العمل و روش تحلیل اونها نمیتونه چیزی جدای از افراد اون جامعه باشه. فراموش نکنیم اونها از یک کره دیگه نیومدند. در نتیجه اگه جامعه عوض بشه اونها هم بعنوان اعضا جامعه عوض میشن و اگه جامعه عوض نشه، نمیشه انتظار داشت اونها عوض بشن و یا حتی بیشتر، اینکه انتظار داشته باشیم جامعه ای رو عوض کنند.

در آخر اینکه یک جامعه پشت سر سیاستمداری وایمیسته که حرفهای اونو بزنه نه اینکه بخواد تغییرش بده. جامعه در برابر سیاستمدارانی که بخوان تغییرش بدن مقاومت میکنه و باهاش درگیر میشه. تو ایران اگه دقت کنید سیاستمدارانی که پیشرو بودن مثل امیرکبیر ، قائم مقام فراهانی و یا مصدق خیلی کوتاه مدت تونستند قدرت رو بدست بگیرن و جامعه اونها رو تحمل نکرد و خیلی زود حذف شدند. کسی هم پشت اونها نایستاد و آب هم از آب تکون نخورد. چرا که اجرای درست و صحیح قانون خیلی ها رو با اونها دشمن کرد چون قانونمندی و قانونگرایی از خصوصیات جامعه ما نیست.

اما اولین آجر کج توسعه در ایران بعد از جنگ ایران و روس در زمان قاجاریه با دولتی شدن اون گذاشته شد. بدنه جامعه نیازی به تغییر و توسعه در تفکر و روش زندگی حس نمیکرد. بیسوادی و جهل و خرافات بیش از این حرفها در متن جامعه نفوذ کرده بود. تعدادی از افراد برای تحصیل به خارج از کشور رفتند و تفاوتها رو دیدند و نیاز به تغییرات رو حس کردند اما همواره فکر میکردند این اصلاحات و تغییرات بایست در بدنه دولت اتفاق بیوفتند. و دولت باید جامعه را توسعه یافته کند، بدون اینکه نقش مردم و درک اونها رو از شرایط در نظر بگیرند. سیاستمداران هم همواره با دیده تردید به این نظرها نگاه میکردند چرا که چیزی که برای اونها اهمیت داشت ثبات در قدرت اونها بود و همواره به شرایط سیاسی و ثبات قدرت بعد از تغییرات نا مطمئن و بدبین بودند. لذا انجام تغییرات از ابتدا با مقاومت هم در دولت (تاسیس عدالت خانه و قانون اساسی و ...) و هم در جامعه (مثلا تاسیس مدارس و ...) روبرو شد. لذا این نیاز و دید بسرعت رنگ و بوی سیاسی به خود گرفت و قبل از اینکه چیزی در جامعه تغییر پیدا کند و پس از زمانی حدود 80 سال بعد از جنگهای ایران و روس، انقلاب مشروطه به پیروزی رسید. به همین دلیل فردای روز انقلاب مشروطه مثل روز قبلش بود و چیزی در جامعه تغییر نکرد و مشکلاتی که از قبل وجود داشت به همون شکل ادامه پیدا کرد و فقط این چهره بازیگران بود که تغییر کرد.
۱۲
دی

توسعه معنی ای فراتر از رشد اقتصادی داره. در واقع مفهوم رشد اقتصادی جدای از توسعه است. یعنی کشوری که رو به توسعه است بطور متوسط رشد اقتصادی خوبی نیز میتونه داشته باشه، اما در مقابل کشورری هم میتونه رشد اقتصادی داشته باشه بدون اینکه توسعه پیدا کنه. حالتهای رشد بدون توسعه یکی از بلایای کشورهای جهان سومه. یکی از نمونه های این مدل رو میشه پاکستان مثال زد. این قاطی کردن و یکی پنداشتن مفهوم رشد با توسعه یک چیزیه مثل جهل مرکب. اینکه شما فکر میکنید یک چیزیو فهمیدین در حالیکه نفهمیدین. بد فهمی اون باعث میشه کاری هم برای اصلاحش نکنین. بعد برنامه ریزیهای شما در حد کلان باعث خواهد شد کشور بسوی بحران و مشکلات فراوانی سوق پیدا کنه. 

رشد اقتصادی یک مفهوم کاملا فیزیکی و مقداریه. شما با سرمایه گذاری مصنوعی دولتی بیشتر، و بازی با سیاستهای پولی و مالی میتونید رشد اقتصادی رو موقتا افزایش بدید. اما اون چیزی که مهمه پایدار بودن اونه. اونوقت اگه جامعه تو مسیر توسعه نباشه این رشد پایدار نمیمونه و بعد چند سال دوباره کاهش پیدا میکنه. اما در مقابل توسعه یافتگی یک کیفیته. هر چند برای مطالعه اون سعی کردند اونو بصورت مقداری اندازه گیری کنند مثلا نرخ با سوادی، یا نرخ مرگ و میر نوزادان و غیره اما بایست دقت کرد اینها نباید ما رو به اشتباه بندازه. اینها همه نمودهای توسعه یافتگیه نه خود اون.

توسعه با پولداری و ثروتمند بودن هم فرق میکنه، کشورهای حاشیه خلیج فارس خیلی ثروتمندند، ولی نمیتونیم اونها رو توسعه یافته به حساب بیاریم.


صف ژاپنیها بعد از سونامی برای گرفتن غذای مورد نیاز روزانه

توسعه یافتگی یک مسئله کاملا انسانی و مرتبط با جهانبینی انسانهای یک جامعه است. در نتیجه ما انسانهای توسعه یافته در یک کشور داریم و نه کشوری تنها توسعه یافته فیزیکی. این یعنی اگه ژاپنی ها یا آلمانیها یا نروژی ها توسعه یافته اند بخاطر اینه که مردمش دیدی توسعه یافته به دنیای پیرامون خودشون ( از طبیعت گرفته تا انسان و جامعه و ...) دارند. نمود بیرونی این توسعه یافتگی میشه ملتی که اون خیابونها، اتومبیلها، صنایع، ابزارآلات، محصولات رو در کشورهاشون ایجاد میکنن (از کوزه همان تراود که در اوست). در واقع رفاه و آسایش و پیشرفت در خلاء و ابتدا به ساکن برای هر کشوری نمیتونه اتفاق بیوفته بلکه بایست مردم یک کشور به توسعه فکری و فرهنگی مشخصی برسند و بعد از مواهب اون خودبخود بهرمند خواهند شد. یک مثالی که همیشه میزنم اینه که فرض کنید مردم ژاپن همه اونچیزی که در کشورشون دارند رو ول کنند و مثلا برن بنگلادش. مردم بنگلادش هم تموم اموال و امکانات کشورشون رو ول کنند و برن ژاپن بعد 50 سال شاهد چه چیزی خواهیم بود؟ قطعا بنگلادش در اون زمان یک کشور بسیار قدرتمند و قوی خواهد بود، اما در ژاپن شاهد یک فاجعه هولناک انسانی خواهیم بود؛ تموم اون صنایع پیشرفته ضایع و مستهلک خواهند شد، ساختمانها، جاده ها و امکانات از بین رفته و بعلت محدودیتهای زمینی و آب و هوایی، قحطی و جنگ و درگیری این جامعه رو با بحران جدی مواجه خواهد کرد. پس این انسانها و مردم یک کشور هستند که میتونن اونو بسازن یا تخریب کنند. ژاپن و آلمان جفتشون شکست خوردگان پس از جنگ جهانی دوم بودند که کشورشون با خاک یکسان شد و با قرض های بین المللی کشورشون رو ساختند. همین قرض به کشورهای افریقایی هم داده شد، اما اونها چکار کردند؟ با اون پولها اسلحه خریدند و بجان هم افتادند و کشورهایشان را نابود کردند. پس این دو رویکرد متفاوت به دنیاست که میتونه یک کشور رو به رفاه و سعادت و پیشرفت بکشونه و دیگری رو درگیر جنگ و خشکسالی و قحطی و فلاکت و بدبختی بکنه.


صف در ایران در شرایط عادی برای گرفتن سبد کالا

اونچیزی که در یک کشور بعنوان رشد و پیشرفت و رفاه و نمو بصورت پایدار هستیم معلول توسعه یافتگی افراد اون جامعه هست. این کلمه پایدار خیلی مهمه. چرا که برنامه ریزان یک جامعه گاهی با ابزارهای مالی، پولی و تکنیکی این رشد و رفاه رو بصورت مصنوعی در جامعه ای ایجاد میکنند و به اون میبالند، غافل از اینکه این نوع رفاه و پیشرفت پایداری نداره و عین یک کش یا فنر بزور کشیده شده، روزی بر میگرده. در واقع کلی از ناآرامیها درگیریهای اجتماعی در میانه برنامه های رشد و توسعه کشورها به همین دلیله.

اما سوال اینه که انسان توسعه یافته چه انسانیه و به چه نوع تفکری توسعه یافته میشه گفت. اینجاست که مرکز و نقطه شروع همه تحلیلها و نقطه تفرق و اختلاف و درگیریهای تموم فلسفه ها ، ادیان، ایسم ها و مسلکهای مختلفه : 


پیل اندر خانهٔ تاریک بود                            عرضه را آورده بودندش هنود

از برای دیدنش مردم بسی                       اندر آن ظلمت همی‌شد هر کسی

دیدنش با چشم چون ممکن نبود                اندر آن تاریکیش کف می‌بسود

آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد                  گفت همچون ناودانست این نهاد

آن یکی را دست بر گوشش رسید              آن برو چون بادبیزن شد پدید

آن یکی را کف چو بر پایش بسود                گفت شکل پیل دیدم چون عمود

آن یکی بر پشت او بنهاد دست                  گفت خود این پیل چون تختی بدست

همچنین هر یک به جزوی که رسید             فهم آن می‌کرد هر جا می‌شنید

از نظرگه گفتشان شد مختلف                   آن یکی دالش لقب داد این الف

در کف هر کس اگر شمعی بدی                اختلاف از گفتشان بیرون شدی

(مثنوی دفتر سوم)


در واقع این درک صحیح ما از یک انسان توسعه یافته هست که میتونه کلید ایجاد توسعه و رفاه واقعی در کشور و جامعه باشه. تموم بحثهای ما بعد از این حول همین محور میگرده تا بتونیم تصویر روشنتری از اینکه انسان توسعه یافته چه معنی ای میده پیدا کنیم.